حضرت ادم وقتی داشت از بهشت بیرون میرفت:
خدا گفت:نازنینم آدم ، با تو رازی دارم...اندکی پیشتر آی....آدم آرامو نجیب آمد پیش...!!!زیر چشمی به خدا مینگریست...محو لبخند غم آلود خدا ، دل انگار گریست...!!گفت: نازنینم آدم ، قطره ای اشک زچشمان خداوند چکید...یادمن باش که بس تنهایم... بغض آدم ترکید... گونه هایش لرزید...به خدا گفت: من به اندازه ی گل های بهشت... من به اندا
برچسب:
نویسنده: آیلین صالحی
تاريخ: سه
شنبه
28 فروردين
1397 ساعت: 13:21